روز ها وحشیانه در حال گذرند

زنگ اخر رسانه داشتیم تو زنگ تفریح رفتم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم ، بارون و خیلى دوست دارم اون موقع هم بارون اومده بود زمین و هوا واقعا فوقالعاده بودن همینطور که داشتم به این هفته و سختى هایى که گذشت فکر میکردم قطره هاى اشک از چشم هام میومد پایین میخواستم ساعت ها وایسم و گریه کنم . 
دلم نمیخواست بچه ها ببینن دارم گریه میکنم دلم نمیخواست اه لعنتى اما دیدن . 
این روزا خیلى وحشیانه دارن میگذرن . خیلى وحشیانه !
۳
ممنون میشم از دوست هایى که منو تو واقعا میشناسن اینجا رو نخونن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان