خاطرات شمال محال یادم بره

به نام خود خدا ، خود خودش 

کل تابستون رو در انتظار این چند روز بودم که بلاخره بیایم شمال و بتونم بعدش با انرژى شروع کنم درس خوندن و برم براى یه شروعى تازه ، اما خب اونجورى که انتظار داشتم نشد ! اصلا هم نشد !! به شخصه میتونم بگم بدترین سفر زندگیم رو تجربه کردم :/ 
مزخرف تر از همه ى اینا ، اینکه هنوز عکس خفنى نگرفتم و دارم کم کم دیوانه میشم !
نیمچه خاطره اى از سفر : داداشم خوش و خرم تخمه میشکوند و با یه لبخند ژکوند به سربازى که داشتیم ازش رد میشدیم نگاه میکرد ، که سربازه گفت : نگاه داره ، نگه دار !! و این چنین بود که داداشم فهمید دیگه هیچ وقت بدون نبستن کمربند ، همراه تخمه لبخند ژکوند تحویل سرباز مملکت نده چه بسا که شصت تومن جریمه اول سفرى میزاره رو دستمون !!! 
و در اخر سفر فقط اونجاش که صبحانه میخورى برمیگردى اتاق تا لنگ ظهر میخوابى ، بعد ناهار میخورى بر میگردى اتاق تا بعد از ظهر میخوابى ، یک ساعت میرى ساحل ، شام میخورى بعد بر میگردى اتاق دوباره میخوابى :/

۳ ۲
حوا ...
۲۸ شهریور ۱۰:۴۹
خسته نباشی :)
کلاً میخوابی :))

پاسخ :

احساس میکنم هنوزم خستم ! باور کن :)

انار کـــ:)ــــ
۲۸ شهریور ۱۰:۵۰
واقعا مچکرم
فقط لبخند ژکوند:)
توهم که فقط خوابیدی جانا:|

پاسخ :

خواهش میکنم :)
اره خوبه که :/
بازم لبخند ژکوند 
Va hid
۲۸ شهریور ۱۴:۱۲
چه خاطراتی!!

بهرحال بعضی وقت ها اینجوری هم میگذره!!

موفق باشید!!

پاسخ :

امیدوارم این اتفاقا فقط بعضى وقتا باشه و مسافرت هاى دیگم اینجورى نشه 
ممنون ، همچنین شما
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ممنون میشم از دوست هایى که منو تو واقعا میشناسن اینجا رو نخونن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان