مرگ یا اول مهر ؟!

به جعبه ى قرص خیره میشود ، دست هایش ! دست هایش ! حتى توان هم از دست هایش رفته است ؛ ان وزنه هاى بیست کیلویى دست نمارا به سمت قرص ها دراز میکند و جعبه را بر میدارد ، در هنگامى که یک قرص را در دهانش قرار میدهد شروع به نوشتن میکند ..

اول مهر هم انقدر ها بد نیست ، بیاید به جنبه هاى خفنش نگاه کنید : 

تحلیل رفتن قواى بدن از غم از دست دادن تابستان !

زنده شدن اینکه در تابستان هیچ **** نتوانسته ایم بخوریم ! 

دیدن خود در ساعت پنج و نیم صبح ان هنگام که چشم ها از شدت قرمزى در اینه  در حال پاچیده شدن است !

دیدن عده ى کثیرى از دانش اموز هاى ربات نما که کوله هاى خود را بر دوش انداخته و به سوى کلاس ها متفرق میشوند تا بلکه کتاب هایى را بیاموزند که در جاى جاى زنگى خود از ان استفاده میکنند ( اگه انتگرال بلد باشى حتى میتونى ازدواجم کنى ! )  

دیدن معلم هایى که با ان نگاه هاى پلیدانه از شدت ذوق رو به مرگ هستند که چطور توانسته اند خون ما را در شیشه اندازد ؛ 

چقدر خفن است هاى این ها ... 

دیگر توانى برایش نمانده ، چشم هایش سیاهى میرود ، همانطور که به جعبه ى خالى قرص ها نگاه میکند دکمه ى ارسال را میزند و مى اندیشد مرگ چه دلنشین است در برابر اول مهر !!!.

۵ ۱

خاطرات شمال محال یادم بره

به نام خود خدا ، خود خودش 

کل تابستون رو در انتظار این چند روز بودم که بلاخره بیایم شمال و بتونم بعدش با انرژى شروع کنم درس خوندن و برم براى یه شروعى تازه ، اما خب اونجورى که انتظار داشتم نشد ! اصلا هم نشد !! به شخصه میتونم بگم بدترین سفر زندگیم رو تجربه کردم :/ 
مزخرف تر از همه ى اینا ، اینکه هنوز عکس خفنى نگرفتم و دارم کم کم دیوانه میشم !
نیمچه خاطره اى از سفر : داداشم خوش و خرم تخمه میشکوند و با یه لبخند ژکوند به سربازى که داشتیم ازش رد میشدیم نگاه میکرد ، که سربازه گفت : نگاه داره ، نگه دار !! و این چنین بود که داداشم فهمید دیگه هیچ وقت بدون نبستن کمربند ، همراه تخمه لبخند ژکوند تحویل سرباز مملکت نده چه بسا که شصت تومن جریمه اول سفرى میزاره رو دستمون !!! 
و در اخر سفر فقط اونجاش که صبحانه میخورى برمیگردى اتاق تا لنگ ظهر میخوابى ، بعد ناهار میخورى بر میگردى اتاق تا بعد از ظهر میخوابى ، یک ساعت میرى ساحل ، شام میخورى بعد بر میگردى اتاق دوباره میخوابى :/

۳ ۲

اندکى چرت و پرت گویى

به نام خود خدا ، خود خودش 


این چند روز به بیشترین چیزایى که فکر میکنم : ادماى جدید ، مدرسه ى جدید و کنکوره ؛ در واقع اینا شدن کابوساى این چند روز من . به یه چیز خیلى وحشتناکى پى بردم و اون اینکه هیچ وقت نمیتونم این سه سالى که گذشتو برگردونم ☹️

کتابامو گرفتم >_< به حدى که ، کافیه یه نیم نگاه بهشون بندازم تا به عمق فاجعه پى ببرم ، واقعا چرا زود تر این سه سال تموم نمیشه شوت شیم دانشگاه ؟؟!

بد ترین دوراهى زندگیم رو اونجایى تجربه کردم که دوست نداشتم پرسپولیس ببره از طرفى هم دوست نداشتم الاهلى ببره 😑 :) 

از وسطاى خرداد میخواستیم بریم ، تازه الان داریم میریم :/

و در اخر چى میشد هفته ى دیگه همین موقع ها توى هاگوارتز بودیم سر کلاس معجون سازى نه توى مدرسه هاى مزخرف قدیمیمون با اون همه گچ و درساى مزخرف که هیچ وقت هیچ کاربردى نداشته ، ندارد و نخواهد داشت :/


۱۰ ۸
سرگردونى مثل فندکه
توهم میکنن مثل من دکت
تنهایى با فکر و خیالا
نمیدونن چى میکشى و میگن نکش
دنیا میپرسه چند مرده هلاجى
چیزى ندارى جز چند قطره اشک

Sepehr khalse / fekro khial
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان