وحشیانه میگذرد

تولدم چهار ابان بود ، ننوشتم تولدم مبارک چون اصلا خوب نبود شایدم چون فکر میکردم روز تولد باید بهترین روز زندگى باشه روز خوبى نبود درواقع خوب که نه گند بود :/  
درساى مدرسه از اون چیزى که فکر میکردم واقعا خیلى سخت تره و دارم تلاش میکنم کم نیارم باید خیلى تلاش کنم تا به نمره اى که لاقل خوبه برسم میدونید معلما هر روز و هر روز درس میدن و امتحان داریم و خیلى خیلى فشاره 
اینکه حس کنى ضعیف ترین دانش اموز کلاسى خیلى بده و همشم به خاطر خود لعنتیت باشه که درس نخوندى  
دنیا داره میگذره به طور وحشیانه !!
۰

امتحان دارم هیچى نخوندم واى ددم واى

این هفته کل روزاشو پرسش و امتحان دارم و کل پنج شنبه و جمعه رو هیچى هیچى انجام ندادم حتى در این حد که الان میخوام شروع کنم به خوندن برا امتحان دینى فردا :/  بد ترین امتحان این هفتمم زبان و فارسى اصن من با این دو تا ناجور مشکل دارم ، اه بابا لعنت به فارسى لعنت به زبان اه :/ 

تازگیا از معمارى خیلى خوشم اومده هم به خاطر عکاسى که توش داره هم بخاطر طراحى هاش :) 

۲

بعد از مدتى نوشتم !

خیلى خیلى حرف دارم که بنویسم ، اما اینقدر تو ذهنم نامرتبن که نمیدونم از کدوم شروع کنم . 

درساى مدرسه هر طورى که شده میگذره و توى طول هفته چهارشنبه ها کابوسن ، به معناى واقعى کابوسم کابوسن . و بد ترین زنگاى هفتم خلاصه میشه تو ریاضى و زبان ! و جالبیش اینجاست هیچ وقت نشده بود ریاضى برام اینقدر بد و دردناک باشه ! و خیلى خیلى خوشحالم لاقل سال دیگه درسى به نام ریاضى ندارم ! شاید یه جور گول زدن باشه خب هندسه یا حسابان یه نوعى ریاضى اما همینکه اسمشم تغییر کنه جاى شکر داره ، و حتى جالب تر اینکه که واقعا زنگ هندسه رو دوست دارم :) 

یکى از بچه هاى کلاس ( نمیگم دوست چون دیگه از این به بعد به هر کسى نمیخوام لقب دوست رو بدم ، این لقب براى حداقل ترین ادماى زندگیم تعریف خواهند شد) خدا رو یه جور دیگه تعریف میکرد نمیفهمیدم حرفاشو شایدم میفهمیدم اما  قبول نداشتم دلم به هیچ عنوان نمیخواست خدا رو جور دیگه ببینه من خدا رو دوست دارم بیشتر از هر چیزى که هست و با تمام وجودم درکش کردم نمیخوام این حس جدا بشه ازم :) 

استقلال مساوى کرد راستش اصلا بازیش جالب نبود ، اگه با همین وضعیت پیش بره دربى نتیجه ى کاملا مزخرفى میگیریم ؛ تو طول بازى داشتم دعا میکردم لاقل با تعداد گلاى کم تو دربى ببازیم :/ حتى در این حد فاجعه 

۱ ۰

روز ها وحشیانه در حال گذرند

زنگ اخر رسانه داشتیم تو زنگ تفریح رفتم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم ، بارون و خیلى دوست دارم اون موقع هم بارون اومده بود زمین و هوا واقعا فوقالعاده بودن همینطور که داشتم به این هفته و سختى هایى که گذشت فکر میکردم قطره هاى اشک از چشم هام میومد پایین میخواستم ساعت ها وایسم و گریه کنم . 
دلم نمیخواست بچه ها ببینن دارم گریه میکنم دلم نمیخواست اه لعنتى اما دیدن . 
این روزا خیلى وحشیانه دارن میگذرن . خیلى وحشیانه !
۳

فازشون چیه ؟!!

من واقعا فاز ادمایى که نوحه ى حامد همایون رو میزارن تو ماشینشون و شیشه ها رو پایین میکشن ، نمیفهم !:

نوحه ى حامد همایون رو شنیدم به صداى خودم کل سحرى بسى خرسند گشتم  :/ 

اصن نمیفهمم !!!! درکشون نمیکنم !!!!

- ایول محرم شروع شد بریم دختر بازى . اینو یکى از برادراى دوستام گفتن به نقل از دوستم ! نمیدونم تاسف بخورم یا چى .. 

خواهشمندم با دوست بازیاتون محرم رو به گند نکشین ( واقعا ببخشید که اینجورى گفتم اما خب واقعا کلمه اى بهتر نیافتم ) و حرمت امام حسین رو نگه دارین . واقعا متشکرم ! مرسى ، اه !!

۱۱ ۳

یا حسین ( ع )

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ى اوست 
این چه شمعیست که جانها همه پروانه ى اوست 


نوحه ى حاج مهدى اکبرى ، علم اگر از دست علمدار زمین نمیخورد ( دانلود )
۱ ۰

مرگ یا اول مهر ؟!

به جعبه ى قرص خیره میشود ، دست هایش ! دست هایش ! حتى توان هم از دست هایش رفته است ؛ ان وزنه هاى بیست کیلویى دست نمارا به سمت قرص ها دراز میکند و جعبه را بر میدارد ، در هنگامى که یک قرص را در دهانش قرار میدهد شروع به نوشتن میکند ..

اول مهر هم انقدر ها بد نیست ، بیاید به جنبه هاى خفنش نگاه کنید : 

تحلیل رفتن قواى بدن از غم از دست دادن تابستان !

زنده شدن اینکه در تابستان هیچ **** نتوانسته ایم بخوریم ! 

دیدن خود در ساعت پنج و نیم صبح ان هنگام که چشم ها از شدت قرمزى در اینه  در حال پاچیده شدن است !

دیدن عده ى کثیرى از دانش اموز هاى ربات نما که کوله هاى خود را بر دوش انداخته و به سوى کلاس ها متفرق میشوند تا بلکه کتاب هایى را بیاموزند که در جاى جاى زنگى خود از ان استفاده میکنند ( اگه انتگرال بلد باشى حتى میتونى ازدواجم کنى ! )  

دیدن معلم هایى که با ان نگاه هاى پلیدانه از شدت ذوق رو به مرگ هستند که چطور توانسته اند خون ما را در شیشه اندازد ؛ 

چقدر خفن است هاى این ها ... 

دیگر توانى برایش نمانده ، چشم هایش سیاهى میرود ، همانطور که به جعبه ى خالى قرص ها نگاه میکند دکمه ى ارسال را میزند و مى اندیشد مرگ چه دلنشین است در برابر اول مهر !!!.

۵ ۱

خاطرات شمال محال یادم بره

به نام خود خدا ، خود خودش 

کل تابستون رو در انتظار این چند روز بودم که بلاخره بیایم شمال و بتونم بعدش با انرژى شروع کنم درس خوندن و برم براى یه شروعى تازه ، اما خب اونجورى که انتظار داشتم نشد ! اصلا هم نشد !! به شخصه میتونم بگم بدترین سفر زندگیم رو تجربه کردم :/ 
مزخرف تر از همه ى اینا ، اینکه هنوز عکس خفنى نگرفتم و دارم کم کم دیوانه میشم !
نیمچه خاطره اى از سفر : داداشم خوش و خرم تخمه میشکوند و با یه لبخند ژکوند به سربازى که داشتیم ازش رد میشدیم نگاه میکرد ، که سربازه گفت : نگاه داره ، نگه دار !! و این چنین بود که داداشم فهمید دیگه هیچ وقت بدون نبستن کمربند ، همراه تخمه لبخند ژکوند تحویل سرباز مملکت نده چه بسا که شصت تومن جریمه اول سفرى میزاره رو دستمون !!! 
و در اخر سفر فقط اونجاش که صبحانه میخورى برمیگردى اتاق تا لنگ ظهر میخوابى ، بعد ناهار میخورى بر میگردى اتاق تا بعد از ظهر میخوابى ، یک ساعت میرى ساحل ، شام میخورى بعد بر میگردى اتاق دوباره میخوابى :/

۳ ۲

اندکى چرت و پرت گویى

به نام خود خدا ، خود خودش 


این چند روز به بیشترین چیزایى که فکر میکنم : ادماى جدید ، مدرسه ى جدید و کنکوره ؛ در واقع اینا شدن کابوساى این چند روز من . به یه چیز خیلى وحشتناکى پى بردم و اون اینکه هیچ وقت نمیتونم این سه سالى که گذشتو برگردونم ☹️

کتابامو گرفتم >_< به حدى که ، کافیه یه نیم نگاه بهشون بندازم تا به عمق فاجعه پى ببرم ، واقعا چرا زود تر این سه سال تموم نمیشه شوت شیم دانشگاه ؟؟!

بد ترین دوراهى زندگیم رو اونجایى تجربه کردم که دوست نداشتم پرسپولیس ببره از طرفى هم دوست نداشتم الاهلى ببره 😑 :) 

از وسطاى خرداد میخواستیم بریم ، تازه الان داریم میریم :/

و در اخر چى میشد هفته ى دیگه همین موقع ها توى هاگوارتز بودیم سر کلاس معجون سازى نه توى مدرسه هاى مزخرف قدیمیمون با اون همه گچ و درساى مزخرف که هیچ وقت هیچ کاربردى نداشته ، ندارد و نخواهد داشت :/


۱۰ ۸
ممنون میشم از دوست هایى که منو تو واقعا میشناسن اینجا رو نخونن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان